حسرت
27 فروردین 1391 توسط قیاسی
اول برج است ، به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست.
چشم هایم خیس است ، و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم : این هم شد شیرینی ؟
چشمان پدرم خیس شد .